سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

خرداد -93

    اینجا آبشار تهرانه که روز 13 خرداد با بابایی و شما رفتیم کلییی بهت خوش گذشت و برای خودت توی سبزه ها پیاده روی کردی 14 خرداد هم رفتیم پارک شطرنج و کلی توش بازی کردی با سه چرخت 20 خرداد (تولد بابایی یاسر ) رستوران میگون - جمعه 23 خرداد- نیمه شعبان و دوباره تولد برای بابا داستانش اینطوری بود که بردمت پارک و از پارک که اومدیم دوباره گفتی کیک کیک . و من و شما یک کیک کوچولوی خوشمزه خریدم که یک جشن کوچولو  بگیریم. قرار بود که بابایی رو هم سورپرایز کنیم . بابایی کیک و ندیده بود منم تند تند روش شمع گذاشتم و توی یخچال گذاشتمش. تا رفتم لباسامو عوض کنم ...
26 خرداد 1393

هفته اول سال سوم زندگیت

برات از هفته اول سال سوم زندگیت می‌نویسم کادوهای جدیدت رو دو تا از همکارای مهربون و خاله‌های اداره مامان دادن . یک جعبه مداد رنگی از طرف کمیل مهربون و دو تا کتاب رنگ آمریزی خوشگل از طرف سارینا خوشگله گرفتی دستشون درد نکنه . صبح زود بازشون کردی و شروع به رنگ کردن و دیدن عکس کتابا کردی. عسلمی به خدا:) روز سه شنبه هفته پیش مبعث حضرت محمد بود و تعطیل رسمی این بود که من بردمت به پارک مادران تا با ماشینت بازی کنی و  کلی اون روز بهت خوش گذشت  و بازی کردی . وقتی رسیدیم به خونه تو ماشین خوابت برده بود . روز پنج شنبه یعنی 8 خرداد بعد از مدت ها با اولین مربی کوهنوردیم آقای محمودی قرار کوه گذاشتیم و رفتیم به یکی از زی...
12 خرداد 1393

بازم جشن

گل قشنگم دوم خرداد تولد خاله ملیتاست که امسال با شما دوباره جشن گرفتیم و شما باز هم کیک فوت کردی. شب مامی اینا جوجه کباب درست کردن و شما هم به تقلبد روی باربیکیوی اسباب بازیت کباب گوجه درست کردی و اون شب هم کلی بازی کردی . کلی عکسای زیبا گرفتن ازت که حیفم اومد برات نزارمشون. راستی اولین جمله بلندتو هم اون روز گفتی به بابایی یاسر گفتی: بابایی جون بریم حموم من و بابایی هر دو با هم بهت خیره شدیم و یکی از قشنگ‌ترین لحظه‌های زندگیمون اون روز نقش بست و با افتخار تشویقت کردیم. عزیز دلم جمله سازیت مبارک باشه خوشگلم. راستی بابایی که اصلا قصد حموم نداشت با این جمله سریع شما رو برد حموم :) عزیزمی که یک جون آخر اسمامون می‌زاری ...
5 خرداد 1393

آخرین سفرت قبل از دو سالگی

25 و 26 اردیبهشت آخرین سفرت رو قبل از دو سالگی رفتیم. رفتیم یک باغ زیبا در دماوند و تا تونستی بازی کردی و خوش گذروندی. این سفر رو با همکارای بابایی و در واقع (مسئولان  سرزمین دانایی ) رفتیم. همه خیلی دوستت داشتن و همه توجه ها هم سمتت بود . یک پیاده روی کوتاه هم رفتیم که داخل کولت بودی . ...
5 خرداد 1393

جشن تولد دو سالگی سام

ممنون خدای مهربونم که  یک پسر سالم و خوب و مهربون دارم که 2 ساله با بودنش عاشق‌ترم. گل پسر قشنگم دو سالگیت مبارک . عاشقتم و بهترین‌ها رو برات آرزو دارم . همون طوری که می‌دونی من و بابایی یاسر خیلی بارون و دوست داریم و یک جورایی همه اتفاق‌های زیبا و مهم زندگیمون در روزهای بارونی بوده :) . ما قرار بود جشنی در فضای آزاد باغ برای شما گل پسر خوبمون بگیریم که دوستای کوچولوت راحت بازی کنن و فضای بسته دست و پای این وروجکا رو نگیره . اما بعد از اوردن میز و صندلی‌های جشنمون بارون گرفت و به ناچار مجبور شدیم که داخل یک سالن  مهمونی تو برگزار کنیم و کلی از به هم خوردن و ناگهانی بودن این اتفاق شک شدیم . (آقا قم...
5 خرداد 1393

و چه زود گذشت

چه زود گذشت از روز اولی که به این دنیا آمدی هیج وقت اون حس  از یادم نمی ره با همه درد و همه اتفاق‌ها و چیزهای تازه ،دنیایی داشتم با ارزش تر از هر چیز دیگری که تا اون روز داشتم، فرشته‌ای که اونقدر با ارزش بود که فقط نگاه کردن بهش به تمام دنیا می ارزید ،با ذوق نگاهت می‌کردم و با عشق در آغوشت می‌گرفتم . تمام فضای اتاق را بوی تو و بوی شیر فرا گرفته بود و فقط نور بود و عشق ..... با کلمات نمی تونم احساس اون روزهای خودم رو بگم واقعا عشق بود و عشق...... و چه شیرین بودی چه زود گذشت زمانی که اولین شمعت را فوت کردی و چه اشکها و لبخندهای شیرینی با هم داشتیم و چه زو...
5 خرداد 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد